مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: ((خدایا بگذار تو را ببینم))، ستاره ای درخشید، اما مرد ندید.
مرد فریاد کشید: ((خدایا یک معجزه به من نشان بده)) نوازادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد.
مرد در نهایت یاس فریاد زد: (( خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم))،
پروانه ای روی دست مرد نشست ولی او پروانه را پراند و به راهش ادامه
داد.
بر روی تخته سنگی نوشته شده بود،
اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
من هم زیر آن نوشتم :باید صبر کند.
برای بار دوم که از آنجا گذر کردم،
زیر نوشته ی من کسی نوشته بود:
اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بی حوصلگی نوشتم : بمیرد بهتر است.
برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم،
انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد.
اما زیر تخته سنگ
جوانی رامرده یافتم.
چقدر سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوست نداره...
چقدر سخته وقتی که کسی دلت رو اسیر کرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده...
چقدر سخته که عزیز ترین کست ازت بخواد فراموشش کنی...
چقدر سخته که بغض داشته باشی اما نخوایی کسی بفهمه...
چقدر سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه: دیگه نمی خوامت...
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی...